۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۶, شنبه

دلم گرفته



دیشب خیلی دلم گرفته بود. نصفه شب بین خواب و بیداری فکر کردم هفته دیگه داریم میریم. تو خواب هی به خودم میگفتم: یعنی هفته دیگه اینموقع من اینجا نیستم. از ترس از خواب پریدم و کلی خوشحال شدم که هنوز 5 هفته مونده تا بریم .
این روزها کارم شده سبک سنگین کردن تصمیماتی که قبلا گرفتیم و الان داریم عملی میکنیم. خیلی هم سخته.
اگه نریم چند تا چیز نسبتا مهم مادی رو از دست میدیم. اگه بریم کلی چیز معنوی مهم رو ازدست میدیم. همه اش میترسم نکنه برای همیشه اونها رو از دست بدم و تا آخر عمر حسرت بخورم. اگه نریم میدونم که خیلی زود پشیمون میشم. اگه بریم میترسم بیشتر پشیمون بشم.

۱۳۸۷ اسفند ۲۸, چهارشنبه

مژده بهار



بوي باران، بوي سبزه، بوي خاک

شاخه‌هاي شسته، باران خورده پاک

آسمان آبي و ابر سپيد

برگهاي سبز بيد

عطر نرگس، رقص باد

نغمه شوق پرستوهاي شاد

خلوت گرم کبوترهاي مست

نرم نرمک ميرسد اينک بهار

خوش به حال روزگار ...

خوش به حال چشمه ها و دشتها

خوش به حال دانه ها و سبزه ها

خوش به حال غنچه هاي نيمه باز

خوش به حال دختر ميخک که ميخندد به ناز

خوش به حال جام لبريز ازشراب

خوش به حال آفتاب ؛

نرم نرمک ميرسد اينک بهار

خوش به حال روزگار ...

خوش به حال روزگار


دیشب طبق معمول هر سال چهارشنبه سوری رو خونه باباجون برگزار کردیم. همه دور هم بودیم از روی آتش پریدیم و کلی شادی و خنده و ... خلاصه حسابی خوش گذشت. جای همه دوستان خالی! آخر شب هم سبزی پلو ماهی با کلی مخلفات خوشمزه خوردیم.
راستی سال نو رو هم در پیش داریم. ما که قراره بعد از تحویل سال یه عیدی خیلی خوب بگیریم، دایی جونم داره میاد!!!!!!
امیدوارم سال 1388 سرشار از شادی و طراوت و زندگی برای همه باشه.

۱۳۸۷ اسفند ۲۰, سه‌شنبه

خونه تکونی

جمعه از صبح تا عصر اصلی ترین کمدم رو حسابی خونه تکونی کردم. هنوز پاهام درد میکنه. بیشترین زحمت رو دستهام کشیدن ولی نمیدونم چرا پاهام درد میکنه.

عصر جمعه از شدت خستگی تقریباً بیهوش شده بودم که تلفن زنگ زد و دو تا از دوستهامون یه خبر خیلییییییییییییییییییییییییییی خوب به ما دادن و قول گرفتن که در اولین فرصت 7 شبانه روز سور بدیم. انقدر از شاد شدن ما خوشحال بودن و شور و شوق داشتن که راستش من خودم فکر نمیکنم به اندازه اونها شارژ شده بودم. این رو میگن یه ویژگی از یه دوست واقعی. کسی که تو رو واقعاً دوست داشته باشه و به موفقیت تو ته دلش حسودی نکنه و در مقام رقیب تو از شکستت دلش خنک نشه.

(تو یه برهه از زمان احساس کردم اطرافم پر شده از نقابهای دروغین و نمیدونی چه سخته پذیرفتن این حقیقت تلخ. نتیجه این شد که من به این باور برسم که یه دوست واقعی کیمیاست. البته در اینجا لازمه اشاره کنم که من صندوقچه ای دارم با چند تا دونه جواهر ارزشمند و نایاب)

یک هو دلم خواست اینا رو بگم:

دوست واقعی فقط به خاطر منافعش با تو مراوده نمیکنه.

همیشه ازت طلبکار نیست.

بی معرفت و بی انصاف نیست.

پشت و روش با تو یه رنگه.

هرچی رو برای خودش بخواد، تو رو ازش منع نمیکنه و برعکس.

فقط وقتی کارش گیره سراغ تو رو نمیگیره، بلکه تو خوشی هاش هم تو رو شریک میکنه.

پ.ن. در سالی که گذشت اتفاقات تلخ و شیرین زیادی تو زندگی من افتاد و دید من رو به خیلی مسائل بازتر کرد. حالا قبل از رفتن به سال نو خواستم تلخی ها رو از دورنم بریزم دور و لکه ها رو پاک کنم. این هم از خونه تکونی داخلی!

۱۳۸۷ دی ۲۳, دوشنبه

مه و مهر



مدت نه چندان کوتاهیه که آدمهای تازه­ ای تو مسیر زندگی من قرار گرفتن و هریک به نوعی من رو به خودشون مشغول کردن. هرکدوم از اینها ویژگیهای خاص خودش رو داره و متفاوت با بقیه است ولی همگی اونها برای من جذاب و دوست داشتنی هستن. حتی شاید بتونم بگم دوتا از اونها (مه و مهر) یه جورهایی مدل خود من هستند.




۱۳۸۷ دی ۲, دوشنبه

بازهم بیا

بازهم به خواب من بیا. تو خواب بخشیدمت (بخشیده­امت). خیلی وقته که بخشیدمت. تو بیداری نه. بین ما همه چی تموم شد. تو کوزه رو شکستی، آب رو ریختی و دیگه نشد جمعش کرد. ولی دلم برات تنگ شده. بازم به خواب من بیا. همینجوری که بی­هوا، بی­دعوت می­آی، خوبه. خواب خوبه، خیلی خوب. بند زمان پاره می­شه، مرزها و فاصله­ها بی­معنی می­شن و تو به من نزدیک می­شی مثل اون وقتها پاک و بی­ریا.

۱۳۸۷ آذر ۱۸, دوشنبه

عادت

امروز صبح با پ. حرف زدم. دلم براشون تنگ شده بود. می­گفت: "هوا 17- درجه شده، ولی بد نیست!" تعجب کردم. آخه این پ. تابستون جلوی کولر ژاکت می­پوشید. خب آدم به شرایط جدید عادت می­کنه.
پس چرا من به این ترافیک عادت نمی­کنم؟ چرا بعد از 20 سال هنوز صبح زود به سختی از تخت خواب جدا می­شم؟ چرا به چشمپوشی از خطای اطرافیان عادت نمی­کنم؟ اصلا چرا با اینکه می­دونم برام سمه، هنوز گاهی وقتها زود عصبی می­شم؟
شاید بدن آدمه که می­تونه خودش رو با شرایط وفق بده ولی روح و روان آدم به این راحتی تغییر نمی­کنه و تسلیم نمی­شه. ای کاش می­شد. حداقل به پذیرفتن چیزهایی که تغییرشون خارج از اراده شه، عادت می­کرد.

۱۳۸۷ آذر ۹, شنبه

همه چیز به کام

بیشتر شب­ها که میرسیم خونه، با شنیدن صدای بوق پیغامگیر به هم میگیم: "باز ر. زنگ زد و ما طبق معمول نبودیم" ر. و گ. عزیز از دوستهای خوب و مهربون ما هستن که چند هفته­ای میشه ندیدیمشون. آخه این چند وقت سرمون خیلی شلوغ بود. اول پ. اومد و کلی وقتمون رو با هم به خوشی سپری کردیم. بعد من تصادف کردم. در عرض سه هفته، سه تا نامزدی داشتیم. عموم از امریکا اومد، عمه­ام از دبی اومد، یه عمه دیگه­ام داره میره مکه، یه دخترش برای همیشه رفت استرالیا، اون یکی دخترش از انگلیس اومد. چند تا تولد و مهمونی دوستانه هم این وسط داشتیم...خلاصه روزهای خیلی خوبیه و همه چیز به کام.